مـــیـــم . عـــیــــن

همـه گــویند به انگــشت اشـاره مگــر ایـن عــاشق دلــسوخــته اربـاب نـدارد

مـــیـــم . عـــیــــن

همـه گــویند به انگــشت اشـاره مگــر ایـن عــاشق دلــسوخــته اربـاب نـدارد

مـــیـــم . عـــیــــن

نگــاه مـن منتــظر

یکــ نیـم نگـاه

تـوســت

خـودت انـتـخـاب کـن
خـانـه هـای دیـگر مجـازی


🔹 وارد تلگرام شدم ، دیدم سید محمد از خود تصویری از مشهد برای من فرستاده و گفته این را به مادرم نشان بده ، سید محمد داستان عجیبی را هم تعریف کرد که شب گذشته به حرم رفته بود، وسط صحن نشسته بود که یکدفعه نرگس را دیده امّا تنها نبود، نرگس کنار بچه ای تقریبا یک ساله و در کنار آن مردی هم بود، دلم شکست امّا زود به امام رضا (ع) توسل کردم، گویا صحنه بر من عوض شد کسی نور نمیذاشت چهره ی او را ببینم می گفت: فرزندم یار مائیم دلدار مائیم پس به سوی ما بیا ...

🔸 روز عاشورا بود و ما رفتیم خانه ی خاله ام آش نذری داشت، گفتم خاله از سید محمد چه خبر !؟ خاله گفت ، علیرضا جان چند روز پیش می گفت چند روز دیگر خواهم آمد. حرف خاله که تمام شد زنگ خانه را زدند یک مردی با ریش بلند و چند نفری که لباس سپاهی پوشیده بودند با تعارف خاله وارد حیاط شدند و آنکه ریش بلند داشت خودش را معرفی کرد نامش محسن بود و او کمی صدایش گرفت و خبر شهادت سید محمّد را به خاله داد، یک دفعه صدای گریه و زاری از خانه بلند شد.

🔹 محسن تعریف می کرد روز هفتم محرم بود که سید محمد به او گفت: صحنه ی عجیبی دیدم، روزی که به مشهد می رفتم پیرمردی همسفرم بود و او حرف های جالبی میزد امروز او را بالای آن قله ی کوه دیدم که ایستاده، در حین صحبت خبر رسید نیرو های ما اسیر دشمن هستند و اگر کمکی نرسد همه ی آن ها شهید خواهند شد، من و سید محمد به محل رفتیم امّا من گفتم متاسفانه نمی شود کاری کرد، سید دست بردار نبود تنهایی زد به میدان، تنها بود امّا انگار یار کمکی داشت که کسی آن ها را نمی دید، بچه هایی که اسیر بودند بلند شدند و به قلب دشمن زد گرد و خاک بالا گرفت، من نیز از اینکه دل و جرات سید را ندارم به حال او غبطه خوردم و بلند شدم رفتم به کمک آن ها جنگ عجیبی در گرفت که کیلومتر ها آن ها را عقب راندیم وقتی بر می گشتیم سید همراه ما نبود. بچه ها می گفتند او را دیدند که تیر خرده و شهید شده است و نتوانستند او را برگدانند.

🔸 دو سالی گذشت و خبر از جنازه سید محمد نشد، با خود گفتم او به آرزویش رسید، گمنامی ! همیشه به من می گفت چه خوب می شود آدم شبیه مادرش بشود، گفتم واضح تر بگو که او گفت: کسی خبر از او نداشته باشد که جنازه اش کجاست ... سید محمد زنده است حتی زنده تر از گذشته من این را در دستگیری هایی که از من می کند فهمیده ام.

▪️ پایان ...

میم عین

حرف دل شما  (۳)

قشنگ بود...
شهید مدافع حرم هستن ایشون؟
حرف دل حقیر:
ممنون
حکایتی بود دیگر ...
دل به خدا سپردن چهقدر شیرینه ،شیرینتر از عشق های دنیوی ولی تا نچشی نمی فهمی...
۱۰ دی ۹۶ ، ۲۰:۲۵ مــ. مشرقی
خیلی قشنگ بود...

بفرست دلنوشته هایت را

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">