مـــیـــم . عـــیــــن

همـه گــویند به انگــشت اشـاره مگــر ایـن عــاشق دلــسوخــته اربـاب نـدارد

مـــیـــم . عـــیــــن

همـه گــویند به انگــشت اشـاره مگــر ایـن عــاشق دلــسوخــته اربـاب نـدارد

مـــیـــم . عـــیــــن

نگــاه مـن منتــظر

یکــ نیـم نگـاه

تـوســت

خـودت انـتـخـاب کـن
خـانـه هـای دیـگر مجـازی


🔹 شش ماه گذشت تا اینکه به من خبر بدهند نیرو می خواهند و باید سه ماه دوره آموزش رزم بروم، خبر رفتن را به مادر دادم که بغضش شکست و گریه کرد، گفتم هنوز به جنگ نمی روم ، دوره ی آموزشی است، دوره ی آموزشی را با هر سختی که داشت گذراندم و از آنجا که در دوران نوجوانی در بسیج فعالیت و با اسلحه سر و کاری هم زیاد طول نکشید اینکه در تیراندازی مهارت پیدا کنم.

🔸 دوره ی آموزش تمام شد و به خانه برگشتم، زنگ خانه را زدم مادر آمد و مرا در آغوش کشید، داخل خانه رفتم و نشستیم که کمی بعد او گفت مادر جان چایی بیارم !؟ گفتم بیار فدای مادرم بشم. نشسته بودیم که با زبانم خود را لوس می کردم و ناز  مادر را می کشیدم ، مادرم گفت چه شده است که اینگونه بعد هر جمله ات فدایت شوم می گویی !؟ گفتم مادر واقعا خیلی باهوشی، 2 هفته ی دیگر اعزام هستم البته قبل آن یک هفته دوره عقدیتی و کسب اجازه از امام رضا (ع) به مشهد می روم.

🔹 دو هفته به سرعت چشم به هم زدن تمام شد، ساعت 15 به مقصد مشهد بلیط قطار داشتم، من از دار دنیا یک مادر و خاله و پسر خاله داشتم آن ها هم به همراه شوهر خاله ام برای بدرقه آمده بودند، چهره های شان را نگاه می کردم مادر و خاله که گریه می کردند امّا علیرضا و علی آقا خودشان را به زور نگه داشته بودند امّا من می خندیدم شاید مادر کمی آرام شود !

🔸 وقت حرکت قطار رسید ، خداحافظی کردم و سوار شدم، نگاه کردم همسفرم تا مشهد پیرمردی با ریش بلند و سفید است با خود گفتم چه آدم مشتی به نظر می آید، کنار او نشستم و سلام دادم و گفت علیک السلام فرزندم .

▪️ ادامه دارد ...


میم عین

حرف دل شما  (۰)

حرف دلت را بنویس

بفرست دلنوشته هایت را

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">