مـــیـــم . عـــیــــن

همـه گــویند به انگــشت اشـاره مگــر ایـن عــاشق دلــسوخــته اربـاب نـدارد

مـــیـــم . عـــیــــن

همـه گــویند به انگــشت اشـاره مگــر ایـن عــاشق دلــسوخــته اربـاب نـدارد

مـــیـــم . عـــیــــن

نگــاه مـن منتــظر

یکــ نیـم نگـاه

تـوســت

خـودت انـتـخـاب کـن
خـانـه هـای دیـگر مجـازی


🔹 چند روزی گذشت دیگر مثل اولین روزی که او را دیدم فکرم زیاد مشغول نبود. پایه چهار حوزه بودم که تصمیم گرفتم کنار دروس حوزوی به دانشگاه هم بروم. در دانشگاه آزاد شهرمان در رشته ی حقوق ثبت نام کردم و از آنجایی که پدرم هم شهید بود با یک نامه از بنیاد شهید دیگر لازم به پرداخت شهریه نبود و در اوضاع مالی ضعیفی که داشتیم این نامه خیلی کمک کرد.

🔸 کلاس های دانشگاه شروع شد ولی بعد هفت روز رفتم که کلاس حقوق بشر در اسلام داشتیم، باور نمیشد همان دختر بود، همانی که همسایه طبقه پائینی خاله ام هست. درس تمام شد و استاد لیست حضور و غیاب را میخواند نام من را سه بار تکرار کرد که بار سوم متوجه شدم و گفتم بله ! استاد که فهمید حواسم از شروع تا پایان کلاس به درس نبوده و گاه در فکر و گاه نگاهی به آن دختر و گفت که حقوق بشر در اسلام درس خوبی است ؟! سرم را پائین انداختم و استاد لبخندی زد.

🔹 از دانشگاه بیرون آمدم و قدم زنان به سمت خانه می رفتم نزدیک مغرب بود که نزدیکی های خانه ما مسجدی است و صدای اذان به گوشم رسید ناگهان حدیثی از امام صادق (ع) به ذهنم رسید که فرمودند هر کس نمازش را سبک بشمارد به شفاعت ما امیدوار نباشد. به مسجد رفتم و وضو گرفتم، بعد اتمام نماز از این جهت که هنوز نمی توان حضور قلب کاملی داشته باشم زجر می کشیدم. به خانه رسیدم مادرم مشغول خواندن قرآن بود، به طرف او رفتم، نشستم و آرام سرم بر شانه اش گذاشتم ...

▪️ ادامه دارد ...

میم عین

حرف دل شما  (۱)

۱۰ دی ۹۶ ، ۲۰:۱۹ مــ. مشرقی
اخی...

بفرست دلنوشته هایت را

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">