مـــیـــم . عـــیــــن

همـه گــویند به انگــشت اشـاره مگــر ایـن عــاشق دلــسوخــته اربـاب نـدارد

مـــیـــم . عـــیــــن

همـه گــویند به انگــشت اشـاره مگــر ایـن عــاشق دلــسوخــته اربـاب نـدارد

مـــیـــم . عـــیــــن

نگــاه مـن منتــظر

یکــ نیـم نگـاه

تـوســت

خـودت انـتـخـاب کـن
خـانـه هـای دیـگر مجـازی


🔹 گوشی زنگ می خورد امّا او نمی شنود چرا که در جای دیگری سیر می کند، او را می بیند که راه می رود و برگ های پائیز زیر پای او جان می دهند ... به خود بر می گردد که در گوشه ای از اتاق نشسته، متوجه زنگ گوشی می شود ولی تا از زمین بلند شود، صدا قطع می شود، پیامی هم آمده از طرف علیرضا : سید محمّد جان، امروز بعد اینکه مادرم گفت متوجه شدم، خانم فراهانی با دخترش نرگس خانم از این شهر برای همیشه رفته اند !
 
🔸 بغض او را می گیرد، هراسان است و نمی داند چه کند ! دیوان حافظ را بر می دارد غزلی می آید و می خواند :
 
دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
 
🔹 ادامه دادن به شعر خوانی برای او دیگر سخت می شود وقتی نامی از او به میان می آید ...
 
▪️ ادامه دارد ...

میم عین

حرف دل شما  (۰)

حرف دلت را بنویس

بفرست دلنوشته هایت را

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">